می خواستم بعد از پست«گریه کنم یا نکنم!!!» تا مدتها پست جدیدی اضافه نکنم. ولي...
یکی از مهمترین اتفاق هایی که مربوط به زندگیم می شد سرانجام پیدا کرد.خوشیها چقدر لذت بخشند و زیبان که مثه یه خاطره خوب تو ذهن آدم میمونه. هم تو ذهن خودم و هم تو ذهن اطرافیان....
واقعا كه گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسيد و واقعا قصه به انتها رسيد. ما ها چقدر تو قصه ها و ماجراهاي خودمون تاثيرگذاريم يا كه چقدر مي تونيم تحت كنترل خودمون بگيريمش.شرايط اين خوشي هارو خودمون بايد به وجود بياريم و يا اينكه نه بايد انتظار داشته باشيم ديگران اول به عنوان دوست پا جلو بذارن و بعد ما دست دوستي مونو به سمتشون دراز كنيم.


پرنده ، هم قفس ، همخونه ی من
زمستون رفت و شد فصل پریدن
همین دیروز تو از این خونه رفتی
ولی از اومدن چیزی نگفتی
تو را در حنجره یک دشت آواز
تو را در سر هوای خوب پرواز
من اینجا خسته و غمگین و تنها
نمی دونم كه می مونم تا فردا
چی می شد اون هوای برفی و سرد
تو رو راهی این خونه نمیكرد
بهار كاغذین خونه ی من
تو رو راضی نكرد آخر به موندن
من عادت می كنم با درد تازه
جدایی شاید از من, من بسازه
دلم تنگه دلم تنگه برایت
نگاهم با نگاهت داشت عادت

تو اونجا با گلای رنگارنگی
من اینجا پشت دیوارای سنگی
تو با جنگل تو با دریا تو با كوه
منو اندازه ی یه فصل اندوه
من عادت میكنم با درد تازه
جدایی شاید از من من بسازه
دلم تنگه دلم تنگه برایت
نگاهم با نگاهت داشت عادت
