در غربتی اسیرم که در میان غم دل بی صدا ترین مرگ را نصیبم می کند...... در حسرتی میمانم تا ابد که بی نور ترین نگاه را تقدیم خلوتکده قاب آیینه خیال خواهد کرد ....... و در میان هم همه ی مرموزی می میمرم که مرا تا انتهای بی سرو سامانی تاریک خویش می کشاند .
کا ش بیایی و این التهاب بی پایان این نگاه سرد زوال گرفته واین غم بی سا ما ن تنها یی من را پا یا نی
بگیرید... کاش بیایی...