خداوندا ...
تو خود ميدانی
که انسان بودن و ماندن در اين دنيا
چه بس دشوار است
و
چه زجری ميکشد آن کس که انسان است
و
از احساس سرشار است
گر نمي ديدم تو را
گر نبودم با تو هرگز اشنا
گر در ان محفل نبودي هم چو شمع
يا نمي ديدم تو را در بين جمع
گر چو هر بيگانه مي گذشتم
از كنارت بي خبر
گر نمي كردي سوي من نگاه
با نگاهي گر نمي رفتي ز راه
گر تو را بخت كوتاه من
سوي ديگري كشيد از راه من
اين زمان جانم ز مهرت وا نبود
سينه ام غم خانه بت ها نبود
گر چه عشقت غير حسرت بر نداشت
عاقبت جز درد در ساغر نذاشت
گر چه ديدم در رهت دام بلا
واي بر من گر نمي ديدم تورا
****سلام اول بگم که این داستان به نقل از آقا رضا دوست خوبم هستش که آقایی کرد و به من سر زد....آدرس وبلاگشو براتون می زارم.به وبلاگش حتماٌ سر بزنین *****

- چرا اینقدر پریشونی؟ ...
- میخوای بگی نمیدونی؟....
- چرا، تو بگو چیکار کنم؟...
- اگه میدونستم که وضعم این نبود ....
- دختر... تو یک سال دیگه فارغ التحصیل میشی. مهندس میشی. همه یکجور دیگه بهت نگاه میکنن. نمیخوای دست از این بچه بازیها برداری؟...
- اگه میدونستی چه لذتی داره...
- چی لذت داره؟ ...
-اینکه آدم عاشق یکی باشه و معشوقش کوچکترین تمایلی نشون نده...
-آخرش که چی؟ ...
- هیچی! من میشینم غصه میخورم. تو هم به زندگیت میرسی....
-من دلم نمیخواد یکی بخاطر من عذاب بکشه...
- واسه همینه اصلا محل نمیذاری؟...
- چرا نمیفهمی! من اصلا اونی که فکر میکنی نیستم. بخدا نیستم. تو داری اشتباه میکنی...
- خودخواه...
- دیوونه. تو یکسال از من بزرگتری. شرایطت اصلا یجوره دیگه است. ما بهم نمیخوریم..
- خودخواه...
- تو همین الانش هزار جور کشته مرده داری. پسرهای ورودی شما اگه بفهمن چی تو ذهنت میگذره از فردا جواب سلاممو هم نمیدن...
-خودخواه ..
- من چیکار کنم که فراموشم کنی؟ ...
- اگه میدونستم که وضعم این نبود....
-اصلا من از تو بدم میاد...
-دروغ میگی ...
- نخیر. کاملا راست میگم. تو سنت از من بیشتره. هیچ برخوردی هم با هم نداشتیم. نه من خوب میشناسمت نه تو منو خوب میشناسی. از طرز رفتار و برخوردت با همکلاسیهات هم اصلا خوشم نمیاد...
-اینا همش بهوونه است. خودت هم میدونی..
- بهوونه؟ بهوونه برای چی؟..
- تو میترسی..
- از چی میترسم؟ ..
- از اینکه دلت یکجا گیر کنه، بمونی توش. بشی مثل من. دیوونه بشی. خل بشی. نفهمی دوروبرت چی میگذره. کلاس تخصصیت رو بخاطر یکی ول کنی بری سر کلاسش بشینی تا چند ثانیه بیشتر ببینیش. ساعت ۱۰ کلاس داشته باشی و ۸ صبح بیای دانشگاه تا قدمهای یک نفر رو با چشمات بشماری. چند نفر دورت رو بگیرن و باهات حرف بزنن، اونوقت تو حواست به یکی دیگه باشه. یواشکی بری ته دانشگاه تنها روی یک صندلی بشینی و به یک نفر فکر کنی. از شنیدن صدای یک نفر مست بشی. دیوونه بشی. خل بشی. بشی مثل من..
-من با تو چیکار کنم؟ ..
- هیچی. یک عمر بترس. جلو نیا. حرف نزن. سرتو بنداز پائین. تا آخر عمرت بچه مثبت دانشکده بمون..
- لعنت به این کلاس ادبیات.
- آره حق داری. همه چیز همونجا شروع شد.یادته ترم اول؟ استاد اراجیف میبافت، تو مینشستی آخر کلاس "سمفونی مردگان" میخوندی. من هم زیرچشمی نگات میکردم؟ ...
-فراموشم کن..
- میدونی که نمیشه. اگه میتونستم، اون یک ترمی که نبودی فراموشت میکردم...
-بخاطر خدا فراموشم کن. من از این وضع ناراحتم. بار سنگین نگاهت خوردم میکنه..
- همینه که هست. یا از این حصار مسخره ای که دورت پیچیدی میای بیرون و جواب دل منو میدی، یا تا روز فارغ التحصیلیت با نگاهم خوردت میکنم. این خط ، این نشون!
من پلک زدم و او رفت. ایندفعه فقط چند ثانیه طول کشید. مگر نمیشود آدم لحظاتی از راه دور به یک نفر خیره شود و با نگاهش با او گفتگو کند؟

به پاي چوبي من تبر زده نگاه تو
من نمي تونم برم اما تو هي مي گي برو
آخه من كجا برم هر جا برم بازم تويي
پيش پاي رنج من يكه و تنها مي موني
تو و فاصله با هم يكي شدين
من و پاهام برسيدن نااميد
كاش مي شد می رسيدم تا بدونم
تو و فاصله به هم چيا مي گيد
من به تو نمي رسم اي همه خوبي من
تو نه دور ميشي نه نزديك به پاي چوبي من
به صداي من كمي گوش بده
دل به اين خسته خاموش بده
ببين از چي مي خونم براي تو
اي همه هستي من فداي تو