تبليغاتX
تنهای شب
تو که در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشتی؛ الهی تنها کست در تنهاترین تنهاییت تنهای تنهایت گذارد.

خداوندا ...

تو خود ميدانی


که انسان بودن و ماندن در اين دنيا

چه بس دشوار است

و
چه زجری ميکشد آن کس که انسان است
و
از احساس سرشار است




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1384/10/21ساعت 2:1 توسط ..:: همون تنها ::..

گر نمي ديدم تو را

گر نبودم با تو هرگز اشنا

گر در ان محفل نبودي هم چو شمع

يا نمي ديدم تو را در بين جمع

گر چو هر بيگانه مي گذشتم

از كنارت بي خبر

گر نمي كردي سوي من نگاه

با نگاهي گر نمي رفتي ز راه

گر تو را بخت كوتاه من

سوي ديگري كشيد از راه من

اين زمان جانم ز مهرت وا نبود

سينه ام غم خانه بت ها نبود

گر چه عشقت غير حسرت بر نداشت

عاقبت جز درد در ساغر نذاشت

گر چه ديدم در رهت دام بلا

واي بر من گر نمي ديدم تورا




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 1384/10/18ساعت 0:32 توسط ..:: همون تنها ::..

خدايا به خاطر اين که هرگز تنهايم نمي گذاري از تو سپاسگذارم !
خدايا به خاطر اين که هر گاه در جاده زندگي قدم هايم اندکي از راه راست سست مي شود ، تو با تلنگري به راهم مي آوري ، از تو سپاسگذارم !
خدايا ! ممنونم که هر زمان تو را از ياد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن بلايي کوچک مرا متوجه خود ساخته اي تا به ياد آورم که در برابر اراده بي نهايت ، هيچ چيز تاب ايستادگي ندارد !
خدايا ! از اين که مي بينم بزرگي چون تو ، همواره مرا زير نظر دارد و هرگز فراموشم نمي کند ، سخت به خود مي بالم .
خدايا ! با اين که گناه کرده ام ، ناسپاسي نموده ام ، حتي گاهي از رحمت بي کرانت نا اميد شده ام و بنده خوبي برايت نبوده ام ، اما تو مهربان هر زمان که درمانده از همه چيز و همه کس شده ام ، باز هم با آغوش باز پذيرايم بوده اي و در نهايت بزرگواري ، حمايتم کرده اي !
به راستي اي پروردگار زيبا و مهربان در برابر اين همه لطف و بخشندگي تو ، چه مي توانم بگويم ؟
اين همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم ؟
خدايا ! شماره دفعاتي که در نهايت ناباوري و بهت همگان از راه هاي عجيب و خارق العاده ات در سخت ترين و غير ممکن ترين شرايط ياورم بوده اي ، از حساب بيرون است .
تو خود نيک مي داني که بنده ات جز چيز هايي که تو به او بخشيده اي در چنته ندارد ، پس تمنا دارم در يافتن راه درست زندگي و به دست آوردن شادماني ، عشق ، آرامش و سعادت حقيقي ياري ام کني ، چرا که بدون تو هيچ ندارم و با تو از همگان بي نيازم .
خداي من ، مي دانم که با اين همه ، تو باز هم مرا دوست داري و هميشه و در هر لحظه مواظبم هستي ، زيرا اين حديث قدسي ات همواره در ذهنم طنين مي افکند :
اگر آنان که از من روي برتافتند ، مي دانستند که چقدر مشتاق ديدارشان هستم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند .



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 1384/10/15ساعت 0:28 توسط ..:: همون تنها ::..

    به کسي عشق بورز که لايق عشق باشد نه تشنه ي عشق چون تشنه روزي سيراب مي شود.



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1384/10/14ساعت 23:59 توسط ..:: همون تنها ::..

****سلام اول بگم که این داستان به نقل از آقا رضا دوست خوبم هستش که آقایی کرد و به من سر زد....آدرس وبلاگشو براتون می زارم.به وبلاگش حتماٌ سر بزنین *****

- چرا اینقدر پریشونی؟ ...

- میخوای بگی نمیدونی؟....

- چرا، تو بگو چیکار کنم؟... 

- اگه میدونستم که وضعم این نبود ....

- دختر... تو یک سال دیگه فارغ التحصیل میشی. مهندس میشی. همه یکجور دیگه بهت نگاه میکنن. نمیخوای دست از این بچه بازیها برداری؟...

 - اگه میدونستی چه لذتی داره...

- چی لذت داره؟ ...

-اینکه آدم عاشق یکی باشه و معشوقش کوچکترین تمایلی نشون نده...

-آخرش که چی؟ ...

- هیچی! من میشینم غصه میخورم. تو هم به زندگیت میرسی....

-من دلم نمیخواد یکی بخاطر من عذاب بکشه...

- واسه همینه اصلا محل نمیذاری؟...

- چرا نمیفهمی! من اصلا اونی که فکر میکنی نیستم. بخدا نیستم. تو داری اشتباه میکنی...

- خودخواه...

- دیوونه. تو یکسال از من بزرگتری. شرایطت اصلا یجوره دیگه است. ما بهم نمیخوریم..

- خودخواه...

- تو همین الانش هزار جور کشته مرده داری. پسرهای ورودی شما اگه بفهمن چی تو ذهنت میگذره از فردا جواب سلاممو هم نمیدن...

 -خودخواه ..

- من چیکار کنم که فراموشم کنی؟ ...

 - اگه میدونستم که وضعم این نبود....

-اصلا من از تو بدم میاد...

-دروغ میگی ...

- نخیر. کاملا راست میگم. تو سنت از من بیشتره. هیچ برخوردی هم با هم نداشتیم. نه من خوب میشناسمت نه تو منو خوب میشناسی. از طرز رفتار و برخوردت با همکلاسیهات هم اصلا خوشم نمیاد...

-اینا همش بهوونه است. خودت هم میدونی..

- بهوونه؟ بهوونه برای چی؟..

- تو میترسی..

- از چی میترسم؟ ..

- از اینکه دلت یکجا گیر کنه، بمونی توش. بشی مثل من. دیوونه بشی. خل بشی. نفهمی دوروبرت چی میگذره. کلاس تخصصیت رو بخاطر یکی ول کنی بری سر کلاسش بشینی تا چند ثانیه بیشتر ببینیش. ساعت ۱۰  کلاس داشته باشی و ۸ صبح بیای دانشگاه تا قدمهای یک نفر رو با چشمات بشماری. چند نفر دورت رو بگیرن و باهات حرف بزنن، اونوقت تو حواست به یکی دیگه باشه. یواشکی بری ته دانشگاه تنها روی یک صندلی بشینی و به یک نفر فکر کنی. از شنیدن صدای یک نفر مست بشی. دیوونه بشی. خل بشی. بشی مثل من..

-من با تو چیکار کنم؟ ..

 - هیچی. یک عمر بترس. جلو نیا. حرف نزن. سرتو بنداز پائین. تا آخر عمرت بچه مثبت دانشکده بمون..

- لعنت به این کلاس ادبیات.

 - آره حق داری. همه چیز همونجا شروع شد.یادته ترم اول؟ استاد اراجیف میبافت، تو مینشستی آخر کلاس "سمفونی مردگان" میخوندی. من هم زیرچشمی نگات میکردم؟ ...

-فراموشم کن..

- میدونی که نمیشه. اگه میتونستم، اون یک ترمی که نبودی فراموشت میکردم...

-بخاطر خدا فراموشم کن. من از این وضع ناراحتم. بار سنگین نگاهت خوردم میکنه..

- همینه که هست. یا از این حصار مسخره ای که دورت پیچیدی میای بیرون و جواب دل منو میدی، یا تا روز فارغ التحصیلیت با نگاهم خوردت میکنم. این خط ، این  نشون!

من پلک زدم و او رفت. ایندفعه فقط چند ثانیه طول کشید. مگر نمیشود آدم لحظاتی از راه دور به یک نفر خیره شود و با نگاهش با او گفتگو کند؟

 

 http://www.reza-tehran.blogfa.com




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 1384/10/12ساعت 3:0 توسط ..:: همون تنها ::..

من و تو در زندگي غريب هستيم و با يكديگر غريب خواهيم ماند. هر يك نيز با خود غريبيم تا ان روز كه تو سخن بگويي و من گوش فرا دهم اما مي پندارم صداي تو، صداي من است و روبرويت مي ايستم گويي در برابر آينه اي ايستاده ام

به پاي چوبي من تبر زده نگاه تو

من نمي تونم برم اما تو هي مي گي برو

آخه من كجا برم هر جا برم بازم تويي

پيش پاي رنج من يكه و تنها مي موني

تو و فاصله با هم يكي شدين

من و پاهام برسيدن نااميد

كاش مي شد می رسيدم تا بدونم

تو و فاصله به هم چيا مي گيد

من به تو نمي رسم اي همه خوبي من

تو نه دور ميشي نه نزديك به پاي چوبي من

به صداي من كمي گوش بده

دل به اين خسته خاموش بده

ببين از چي مي خونم براي تو

اي همه هستي من فداي تو




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 1384/10/10ساعت 22:21 توسط ..:: همون تنها ::..